تبليغاتX
دخی جون
پروانه

چه کسی می داند که تو

 

 

در پیله تنهائی خود تنهائی . . .

 

 

 

چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی !

 

 

پیله ات را بگشا

 

 

 

تو به اندازه ی یک پروانه زیبائی . . . ! ! !

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:31 PM توسط 2خی جون |
تلاش

زندگی را دور بزن ٬ و آنگاه که بر اوج بلندترین قله رسیدی ٬

 

 

لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که

 

 

 

پاهایت را خراشیدند....!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 1:15 PM توسط 2خی جون |
برگ سبز دیروز...

وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران

 

 

                       نوای دل انگیزی شد...

 

 

چه فرقی می کند که...

 

 

                     برگ سبز کدام درخت بودی....؟؟!!

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:15 AM توسط 2خی جون |
دور باید شد از این خاک غریب...

من اینجا بس دلم تنگ است...

 

 و هر سازی که می بینم بد آهنگ است!!!

 

بیا ای خسته خاطر دوست!

 

بیا ره توشه بر داریم ٬ قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.....؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 4:56 PM توسط 2خی جون |
شکسپیر
به همه عشق بورز ٬ به تعداد کمی اعتماد کن!

 

و به هیچکس بدی نکن...

 

                              (شکسپر)

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 1:18 PM توسط 2خی جون |
عشق
راه عشق ورزیدن به چیزی آن است که بدانیم

 

 

شاید روزی از دست ما برود . . . ! ! !

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 10:9 AM توسط 2خی جون |
آزادی . . .

تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی ٬

 

تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی.

 

و تو آزاد هستی حتی هنگامی که دیگر

 

 نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه وستاره ای!

 

تو آزاد هستی حتی هنگامی که چشمان

 

خویش را بر روی هر آنچه هست می بندی!

 

 

اما تو بنده کسی هستی که دوستش می داری ٬

 

زیرا دوستش می داری!

 

و بنده کسی هستی که دوستت می دارد ٬

 

زیرا دوستت می دارد!

 

 

فراموش کردن نیز شکلی از آزادی است....

 

 

چه آزادی شیرینی...

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 3:39 PM توسط 2خی جون |
زن
اين روزها ازدواج مضحكه اي است كه به دست مردان



جوان و والدين به پا مي شود.در بسياري از كشورها



مردان جوان مي برند در حالي كه والدين مي بازند.به زن



 به چشم يك كالا نگريسته مي شود؛كالايي كه خانه اي آن



را مي خرد و خانه اي ديگر آنرا مي فروشد،سرانجام


زيبائي زن رنگ مي بازد و او همچون اثاثيه اي كه



ديگر به كار نمي آيد، در گوشه تاريكخانه اي



رها مي شود.



( جبران خليل جبران)
 
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 0:18 AM توسط 2خی جون |
سايه

چراغها را خاموش كنيد!ستاره اي براي من كافيست....

 

 

بزرگراه ها را مسدود كنيد!مهم نيست از جاده هاي خاكي

 

با پاي پياده عبور خواهم كرد....

 

بر آبشار ها سد ببنديد!عيبي ندارد با قطره ها زندگي مي كنم....

 

 

سقفي براي من مگذاريد!مشكلي نيست ؛

 

 آسمانم بزرگترين سقف است....

 

درها را به رويم قفل كنيد!با نقش و نگار درها مي سازم

 

ولي....

 

 

تنها يك چيز ؛

 

سايه ام را گم كرده ام!!!!!

 

 

                              آنرا نديده ايد....؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:43 PM توسط 2خی جون |
خاطره ها .....

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد

 

مرغ امید من از شدت غم می میرد

 

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

 

باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد ...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 3:2 PM توسط 2خی جون |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا