وبلاگ دخملمون مریم
دوستت دارم... و تاوان آن هر چه باشد باشد
یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی...
من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی...
وقتی که هستی!هستی ام تموم خاک دنیاست
شاهد عشق پاک ما ٬ اشکی کنار دریاست
روزگارم نمی تونه دیگه تورو از من بگیره!
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره
آره!کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نزاریم رویای دریا بمیره!
یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن!
یه حسیه ای شبیه حس سرد و تلخ مردن!
نمی تونم!نمی زارم!نمی خوام و نمی شه!!!
تموم لحظه هامونو به خاطره سپردن!
یه ثانیه اش یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی
آهای جدائی!نمی زارم پیش روم بایستی!
من از خدا می خوام که عشقمو واسم بزاره
تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی...
پ . ن : بازم تقدیم به تنها بهونه زندگیم به مناسبت ۲۶ فروردین سومین سالگرد با هم بودن...
زنده بودنم را جشن مي گيرم
با لمس انگشتان سرنوشت
و بوسه هاي شيرين باد
پوست مي اندازم
بزرگ شده ام
آن روزها گذشت
و من ديگر نمي خواهم از بهاري حرف بزنم كه ابتداي ويراني و درد بود
و آغوشي كه هميشه براي خستگي هايم تنگ بود.
میخواهم زنده بمانم
بهار در راه است
آن روزها گذشتند، روزهاي پياپي شور و زندگي.
روزهايي كه بوي اميد ميداد.
لحظههايي كه مرا تا اوج خوشبختي ميرساند.
آنجا كه به ابرها دست ميكشيدم وبا تلالؤ خورشيد زندگي ميكردم
وثانيههايي كه درياي نيلوفر قلبم قد ميكشيد و ميپيچيد و به بغض ابرها ميرسيد.
اما...
حالا من ماندهام و دلتنگي. من ماندهام و دنيايي حرف نگفته
حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره،
انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ.
انگار از ذهن زمان پاك شدهام و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم.
كاش ميتوانستم از ديار غريبانه دلتنگي هجرت كنم.
كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم و در آغوش مهربانيها جاني تازه بيابم.
اما زندگي عوض نميشود.
روي لحظه ها پا ميگذارد و ميگذرد.
پس از همینجا بهت می گم....
تنها بهانه ی زندگیم!!!!
تولدت مبارک.....
لبخند چه زیباست هنگامی که از سوی عاشق بی غم زاده می شود و آنگاه در پی آن صورت زیبای معشوق به تکاپو می افتد تا در جواب تک لبخند عشق پاسخ زیباتری را دهد عشق میانشان معنا میابد
و اینگونه در پی یک لبخند لبخندی دیگر ساخته می شود و عشق در میان این دو لبخند به شادی و پای کوبی می پردازد و شور عشق و نشاط در رگ ها جان می گیرد و هر غم و غصه ای از دل بیرون می شود .
لبخند یک بهانه است برای عاشقانه زیستن و هنگامی که گونه هامان برای ساختن بهترین لحظه زندگی به تلاش می پردازند دنیا در جلو چشمان مان زیباتر می شود . پس عاشقانه لبخند بزن تا همه چیز بر تو لبخند بزند و برای زنده بودن تنها شاد بودن را بگزین که زندگی بی غم یعنی زندگی !!

گفتی دوستت دارم و انگاه لبخندی بر لبانم نقش بست و هنگامی که در چشمانت خیره شدم بی آنکه بدانم چرا شور احساس در میان اشکانم پهنای صورتم را پوشاند و زمانی که دستانت در تلاش برای نوازش گونه هایم بودن آنگاه از ته جان خندیدم و شاد بودن را بی هیچ دلیلی احساس کردم ...
نگاهم با نگاهت داشت عادت!
من عادت می کنم با درد تازه!
جدائی شاید از من ٬ من! بسازه.....
دکتر شریعتی
مرا از یاد خواهی برد
و من از دیدگان سرد تو یک روز می خوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت من این را خوب می دانم که روزی هم مرا از خویش خواهی راند و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد تو از یادم نخواهی رفت چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نور می پاشد و من با خاطره ات زنده خواهم ماند چه غمگینم از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم مرا از یاد خواهی برد می دانم و می دانم که از یادم نخواهی رفت مرا از یاد خواهی برد تو از یادم نخواهی رفت
دل من دیر زمانیست که می پندارد
دوستي" نيز گلي است، فریدون مشیری
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
- دانسته -
بيازارد!
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است که مي افشانيم.
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .
زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد .
رنج مي بايد برد ،
دوست مي بايد داشت !
با نگاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد .
امشب در دل نوری دارم!
باز امشب در اوج آسمانم!
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم...
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک!
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ٬ ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم!
از این عالم گوئی دورم...
با ماه و پروین سخنی گویم
و ز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها...
جان یابم زین شبها...
ماه و زهره را به طرب آرم!
از خود بی خبرم!ز شعف دارم نغمه ای بر لبها
امشب یک سر شوق و شورم!
از این عالم گوئی دورم........
طوفانی مهیب آمد و دیروزها را با خود برد
و همه ی تلخی و شیرینی اش را
و چه بهتر ....
که روزهای بی تو بودن رفتند
لحظه های درک نکردن تو ....
زیرا که بی تو بودن کار من نیست
از من ساخته نیست ،
تو را نمی دانم ...
لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
دردها از بودن است و حرفها از نبودن،
میان بودن و نبودن مرزی است باریک ....شاید بتوان در آن مرز قدم زد،آبی نوشید و شعری نوشت ...بی هیچ درد و حرفی....
چرا نخستین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد؟؟؟
مگر شعور با درد ساخته میشود؟؟؟
میتوان بدون درد هم شعری سرود......
من آن مرز را میخواهم.....
من حقیقت تلخ این زندگی را در یافته ام.
دیگر خواب نمی بینم!
دیگر حتی نمیخوابم
رویایی در کار نیست
حقیقت است
تلخ است
زندگی همین است
با تو یا بی تو...
شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند
دوری كنی....
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی...
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!!!
هر آنچه ازعشق و دوستی برایم مانده، در آن جای
می دهم و راهی سفرمی شوم و در امتداد جاده
خورشید گام برمی دارم تا به جایی برسم که نگاهت را
عاشقانه بفهمند و حرمت دوستی ها را نگه دارند.جایی
که نا بینایان را از خیابان دل های روشن عبور می دهند.
جایی که گنجشک ها آسوده خاطر روی شاخه های
مهربانی می نشینند ،بی ترس سنگ زدن ها.
پیله تنهائیم، هر روز گشاد تر می شود
و در ضیافتهای شبانه اش،
جز من،
شمع و گریه و شعر هم دعوت دارند.
بدون تقویم هم
می توانم بگویم که چند روز است تو را روزه گرفته ام.
بدون سحر، بدون افطار.
نیازی به آینه ندارم،
که شرمساری چشمانم را
از اینکه تو را ندیدند، تماشا کنم.
دیگر نیازی به هیچ چیز ندارم.
هنوز هم
طنین پر طپش صدای تو
در تمام کوچه پس کوچه های دلم
سکوت را می شکند.
و وقتی سبز تر و زنده تر از همیشه
در من می جوشی،
تمنای هیچ چیزی، از خیابان ذهنم عبور نمی کند.
بشکن طلسم این اتفاق را
و برای ناگزیری لحظه های ناب اسیری که بی هیچ توشه ای
محکوم به رفتن اند،
چاره ای از نو بیندیش.
بیا، که تنهای تنها
انتظار آمدنت را می کشم.
چه غمگین از این رفتن و از این روز های سرد تنهایی.
شاید باور نکنی،از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی
می ماند و خودکاری که هیچگاه اخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه ی سفر
کرده ها ببینی.
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی
کوچه تان بکند و پاره کند.
تمام دغدغه ام این است که ایا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو
سخن بگویم؟
ایا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟
شاید باور نکنی،اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم
می کنم،دوست دارم،دشتها،دریاها،کوهها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات
هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،صبحگاهان زیر
افتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی
کلماتم دمی روبرویت بنیشنند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در ایی که
می گوید :
مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت....
من از با تو بودن استعفا ميدهم
.و ميروم تا دياري گم تر از خاموشي
ميشوم عابري خالي از نياز
وشايد از آن صدايي مرا بخواند رنگين ومن بشنوم عاطفه هاي غريبان را
من از اين غربت وطن ميگريزم،باز
و ميروم به پوچ گاهي كه زير چشمي مرا ميبويد
و قدمهاي گرمشان مرا تا نهايت ها راهنماست
و ميخوانم سرودي اين چنين غريبانه
شايد لانه ي كبوترهاي ديار ناكجا گاه من،سنگ نخورده باشد
وهيچ پيرمردي را پيدا نكني كه عصا دارد و هيچ پيرزن زنبيل به دستي را...
و من ميروم تنها به شلوغي يك ميعادگاه آشنا
مني كه غريب ميروم و ميخوانم اين چنين سرنوشتي كه رقم خورد و به احساسش پشت پا...
***
برميخيزم و مي رود از خاطراتم آنچه را كه خواب ديده بودم
آري رفت دياري آنچناني،فضايي بي مهابا..
و تو بودي در تمام آن كوچه پس كوچه هايي كه غريبانه در آن قدم برداشتم
ندانستم،ولي بودي كه آرام بودم
بودي و خوشحالم از اين سفر سبز
بودي و ديار نو ديار عشق نيز شد
بودي و هوا ابري بود و الماس مي باريد
بودي و تو همان ثمره ي آسمان
و من از استعفاي با تو بودن استعفا دادم،باز...
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
دکتر علی شریعتی
مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي به تو سخت نگيرد . لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند ، بهار هر وقت دلش خواست بخندد و پاييز هر وقت خواست دلش بگيرد . آن وقت مثل سنگريزه در دل كوه گم شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري . و يا كمترين اثري بگيري و يا كمترين اثري ببخشي مثل يك روز بي خاطره به آخر مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه ثبت شده باشي اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو .
كمي جرات دريا شدن داشته باش
بی نام
به دنبال زیبائی بروید ٬ حتی زمانی که
شمارا به لبه پرتگاه هدایت کند.هرچند
او بال و پر داشته باشد و شما بی بال
و پر باشید ٬هرچند او از فراز آن
لبه گذر کند ٬ زیرا جائی که زیبائی
نباشد ٬ هیچ چیز دیگری وجود ندارد.
(جبران خلیل جبران)
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم؟!
چه دنیای رو به زوالی دارم...
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم !پیر تو ای جوونی!
تنهای بی سنگ صبور!
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست.....
.
.
.
واقعا راه چاره کجاست....؟؟؟