چه کسی می داند که تو
در پیله تنهائی خود تنهائی . . .
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی !
پیله ات را بگشا
تو به اندازه ی یک پروانه زیبائی . . . ! ! !
زندگی را دور بزن ٬ و آنگاه که بر اوج بلندترین قله رسیدی ٬
لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که
پاهایت را خراشیدند....!!!!
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران
نوای دل انگیزی شد...
چه فرقی می کند که...
برگ سبز کدام درخت بودی....؟؟!!
من اینجا بس دلم تنگ است...
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است!!!
بیا ای خسته خاطر دوست!
بیا ره توشه بر داریم ٬ قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.....؟؟؟؟
و به هیچکس بدی نکن...
(شکسپر)
شاید روزی از دست ما برود . . . ! ! !
تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی ٬
تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی.
و تو آزاد هستی حتی هنگامی که دیگر
نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه وستاره ای!
تو آزاد هستی حتی هنگامی که چشمان
خویش را بر روی هر آنچه هست می بندی!
اما تو بنده کسی هستی که دوستش می داری ٬
زیرا دوستش می داری!
و بنده کسی هستی که دوستت می دارد ٬
زیرا دوستت می دارد!
فراموش کردن نیز شکلی از آزادی است....
چه آزادی شیرینی...
جوان و والدين به پا مي شود.در بسياري از كشورها
مردان جوان مي برند در حالي كه والدين مي بازند.به زن
به چشم يك كالا نگريسته مي شود؛كالايي كه خانه اي آن
را مي خرد و خانه اي ديگر آنرا مي فروشد،سرانجام
زيبائي زن رنگ مي بازد و او همچون اثاثيه اي كه
ديگر به كار نمي آيد، در گوشه تاريكخانه اي
رها مي شود.
( جبران خليل جبران)
چراغها را خاموش كنيد!ستاره اي براي من كافيست....
بزرگراه ها را مسدود كنيد!مهم نيست از جاده هاي خاكي
با پاي پياده عبور خواهم كرد....
بر آبشار ها سد ببنديد!عيبي ندارد با قطره ها زندگي مي كنم....
سقفي براي من مگذاريد!مشكلي نيست ؛
آسمانم بزرگترين سقف است....
درها را به رويم قفل كنيد!با نقش و نگار درها مي سازم
ولي....
تنها يك چيز ؛
سايه ام را گم كرده ام!!!!!
آنرا نديده ايد....؟؟؟؟؟
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد ...

